از نو
ضربانت کجاست؟ قلبم آهسته گفت در کوپه قطار نشست و سفر کرد... از دست رفته شاهراه یی طويل مانند جاده هاي عمر بيخبر از آنكه در انتها چي در انتظار است من با گامهاي خسته و گاهي با خونابه در امتداد اين شاهراه شتافتم مگر تمنا هايم را نيافتم در كجگرديش ها ميپنداشتم از دست رفتم را كه عمريست از دستم رفته بازيابم ولي او را نيافتم زخم هاي بيشمار زبان گوي درد هاي ديرينم اند نشانهاي خون آلود گامهايم از سفر پردردم حكايت دارد حال كه در انتهائي جاده هستم هراس دارم چي اين سفر از او آغاز و بي او بناي اختتام دارد تا هنوز هم او را نيافتم با آفتاب سرخ همآغوش میگردد همان دقایق که خبرک بر گوشه بام کلبهء خاشاکگونم احوال ترا میاورد همان دم که کائنات در گوش ابرها آیات وفا را میسرآید مرا در نظرات ترسیم کن در میان آواز نی آن چوپان بچه آواز مرا بجو گلهای خشک آن روز بعد ازشش سال ترا می دیدم دلم می لرزید و در خود احساس عجیبی داشتم. شش سال را با روز و ساعتش شمرده بودم. اما آیا آن دیدار اول ما را به یاد داری؟ آن روزی که همگی در سالون گرم گفتگو های فامیلی بودند که یکباره درعقب من پدیدار گشتی؟ صدای نفس هایت را می شنیدم. گفته بودم:- از این جا برو! ولی تو با لبخند گفتی:- نترس، نامزد هم نیمچه اعیال است. در همین حال در دالان آواز پدرم بلند شد، خودت ترسیدی و مانند جن غیبت زد… آه که چقدر خندیده بودم. راستی بیاد داری هر بار که به خانه ی ما می آمدی برایم یک گل صد برگ سرخ رنگ هدیه می آوردی. من تمام آن ها را در سبد می گذاشتم و از آن همچون جانم حفاظت می کردم. گاهی هم در گیلاس خود برایت چای و یا آب می ریختم. چی روزهایی! خانم برادرم طعنه آمیز گوشزد کرد:- توبه ما هم نامزد داری کدیم، بخدا وختی که (شاه ولی) به خانه ی ما می آمد من خود را در پسخانه یا زیرخانه پت می کدم مگر حالی چشم ها تا الاشه ها دریدگی هست...! و بعد آن ایام بهار که آسمان بر زمین های زمستان زده آب بهاری می پاشید تا عمر تازه به طبعیت بخشد.آن روز نامزدی مان که باران به شدت می بارید و تو مرا به روی حویلی خانه ی ما صدازدی. من چشم خانم برادرم را غلط داده خود را نزدت رسانیدم، زیرا تمام مدت که تو با فامیلم روی موضوع ازدواج صحبت می کردی، من بی صبرانه انتظار می کشیدم تا تاریخ ازدواج را بدانم. ترا در حویلی یافتم...از لای موهایت آب باران چک-چک می ریخت. کوچهء خالی شهرک تنها سرد و ساکت گوشه باغ پائیز خورده برگهای زرد و خشکیده بازارک از یاد رفته آن عروسکهای تر به خون از هم شکسته همدمان راستین و راه دور یاران خفته در خواب ابد این کویر خشک و بی حاصل آفتاب ظالم و سوزان در دامن یک شام امروز هم به شام رسید و مضمون پردرد دیگر از اوراق حیات ما روی به زوال رفت آری، زندگی خود بسان شامگاه مرموز و تاریک است شام درد آور است این نام در دل این شام درد های نهفته چی تاریک خاموش و سرد است این شام درد میکارد این لحظات یاد های کهنه سرشک حسرت از دیده ها میبارد این شام غوغا دارد بر درد های آن زن ..... سنگدل ديگر روزهای پرنشاط از صفحه زندگی من محو گرديده صرف من و تنهائی و گوشه اپارتمان كوچكم با غم های بيكران که پيرامون مرا فرا گرفته. از همه كس گريزان و متنفرم گاهی اوقات حتی از شخص خودم. من ديگر آن دختر خندان نيستم. زندگی ريشخند تلخی به روی من زده بود و من از فرط خشم حتی از توته وجودم آری دختر سه ساله ام فرار كردم. زمانيكه دلم تنگی ميگيرد اپارتمانم را ترك ميگويم و راهی يكی از قهوه خانه های خلوت ميشوم. اين قهوه خانه برخلاف ديگر قهوه خانه های شهر كوچك و بيمشتری بود گويا صاحبش از سر بيكاری و شوق آن قهوه خانه را گشوده بود. مانند هرروز ديگر دلم خيلی تنگ مينمود. يكراست راهی همان جای هميشگم گريدم. قهوه خانه بطور معمول فرصت بود. پيشخدمت پير كه مرد روسی بود بدون آنكه من برايش چيزی بگويم برايم يك گيلاس قهوه تعارف كرد. از بس كه من مشتری دراز مدت آنها بودم او با مينو من آشنا بود. گيلاس را با تشكر نزد خود کشيدم. پيره مرد كه اسمش هيگور بود با مهربانی گفت: مواظب باش زيرا خيلی گرم است. ولی قبل از آنكه هيگور اينرا برايم بگويد من يكی دو شوپ از قهوه گرفته بودم. پير مرد با حيرت به من نگريست و گفت: آيا تو حس نداری؟ اينرا گفت و از نزديك ميز من رد شد. هيگور درست ميگفت ولی روزگار مرا چون صخره سخت كرده بود. از شيشه قهوه خانه به دانه های باران نگريستم و با خود گفتم: اين هم ناروی و اينهم هوای خفقان آورش. ترا در نخستين نفس مسافر عمریست مسافر این کاروانم راهسپار راه های ناشناخته در امتداد این سفر ناخاسته باختم و حاصل کردم هزاران آرزو را دفن در سینه کردم کسی همراهم گردید کسی دستم را در نیمه راه رها کرد رنگها به خیره گی گرائید چشمان زیبا شکار پائیز پیری گردید شاخهء پرشگوفه بهار جوانی شکل کمان شکاری بیرحم را اختیار کرد لرزش دستانم همانند بید های طوفان خورده است من مسافرم مسافری سالخورده که سالها در دنبال این کاروان میشتابم بدون این که بدانم چرا؟ Khatol. Momand
آسمان تاریکتر گردیده و برف با قهر تمام بر زمین ورق سپیدش را میگسترد غریبکاران و مردم شهر همه بطرف خانه های شان میشتافتند چی شلاق سردی جان فرساتر باریدن گرفته بود. کابل که بار ها کمراش زیر بار سنگین گلوله ها و راکتهای عاصی زمامداران وقت شهر شکسته بود اینبار طبعیت بر او حمله ور گردیده و فاجعه میآفرید. او با کفشهای ترکیده و شال نازک و لباس نچندان گرم در امتداد سرک تاریک میرفت مگر نمیدانست کجا! درست سه ماه قبل شوهراش بر اثر لت و کوب دریکی از زندانهای ایران جان باخته, پولیس ایران در حالیکه جسد شوهراش را تحویل میداد برایش با لحن توهین آمیز گفته بود: -(برو دیگه وطنت افقانی پدرسوخته!) از همان دم که رد مرز گردید میرفت و میرفت بدون هدف و منزل چی در وطن سقف بر سر نداشت نه کسی تا او را پناه دهد. او با طفل مریضش در گوشهء جاده های این شهر بزرگ نشسته و گدائی میکرد چیزیکه اصلا عادتش نبود و برای بار اول در زندگی دست به آن زد تا شکم خود را سیر کند. چند تکه نان و پول ناچیزی را که روز گذشته در شهر از عابران گدائی کرده بود در گوشه چادراش گره زد مگر نانها نیز بر اثر هوای سرد خشکیده و مانند استخوان صد ساله هنگام راه رفتنش ترق-ترق میکرد. طفلش شش ماه او که همه روز از فرط سرما و گرسنگی فریاد میکرد حال از شدت سردی کرخ شده و صرف تنگ-تنگ نفس در صندوق معصوم و کوچک سینه اش پر و خالی میکرد. "سپيدۀ خونين" هديه ناچيز به پيشگاه هزاران هموطن داغديده و زجر كشيدۀ من كه دستخوش همچون حوادث خونين گرديده اند دانه هاي برف نقره فام از آسمان روي بامهاي گلي خانه و شهر ما ميباريد گويا آسمان شهر نيز با ما غريبان سر دشمني را گرفته و شلاق سردي يك جا با ديو گرسنگي بر ما حمله ور گرديد بود.سكوتي عجيبي در بيرون پنجره هاي خانه حكمفرما بود،گويا زنده جاني در آن دور و پيش وجود نداشت.شكنندۀ اين خموشي صدائي گوشخراش شليك مرمي ها و راكتها بود كه بعد از هر چند دقيقه خانه هاي شهر را ميلرزانيد. دلمرا زير صندلي سرد گرفت،برخاستم و نزديك كلكين رفتم مادرم با قهر صدازد :-"الئه طرف كلكين نرو كه كدام خاك بسري نشه!" مادرم از بازويم گرفت و مرا گشان-گشان دوباره سر جايم نشاند. من فرياد زدم و گفتم:-"مره بان برفه سيل كنم" از سرو صدائي گريۀ من خواهرك كوچكم از خواب بيدار شد، مادرم يك پس گردني جانانه مرا زد و گفت -:دختره از خاو بيدار كدي جانخور. او بسراغ خواهرم رفت تا او را دوباره بخواباند، ديدم مادرم فكراش به من نيست باز نزديك كلكين رفتم. با انگشتان دستم شمردم،اين روز هفتم بود كه من از خانه به بيرون قدم ننهاده بودم. ديشب بچه همسايۀ ما "امين" با مادراش به خانۀ ما آمد و قصه هاي عجيب از زبانش شنيدم،او گفت :-خدا خير كنه خاله جنگ زور شده رفت! مادرم با هراس پرسيد:-الئه جان خاله كدام جان خور است كه مردمه مثل گاو و گوسفند گشته ميره، ما غريب ها چي گناه كرديم؟؟ امين با لبخند جواب داد:-اي خاله جان امروز همگي در يك سرنوشت دوچار است،راكت و مرمي پيسه دار و بي پيسه ره نميبينه ، اونه يكيش سر يك كوه بيخار و ديگه سر كوه ديگه ده مايبند(ميان) ما مسكين مردم خاك و دود شديم. مادر امين خاله افغانگل با گريه گفت :-امروز سر نل رفتم كه آب بيارام ده بسته "جويشير" پشه پر نميزد،يك ما و شما مانديم و چند فاميل مجبور رقم ما." همين گفت وگو ها را شنيده بخواب رفتم،تا صبح كوچه ها و سركهاي خالي را در خواب ميديدم. واقعآ دلم ميخواست گريه كنم و بروم و مانع رفتن همسايه هاي ما گردم ولي اين ممكن نبود. تقدیم به دختر زیبایم باران باران در کویر زندگی تشنه و از پا فتاده در جستجوی نم نم باران بودم آن زمان باران من از راه رسید با سر انگشتان دست خود صورتم را مینوازد روزگار بیمروت را با نگاه گرم او هیچ میدانم زندگی زیباست با باران زندگی باران است ۱۳.۰۶.۲۰۱۱
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ترا در روز هاي روشن
ترا در شبهاي تاريك
از خدا خواستم
دقيقه ها
ساعات و روزها و سالها ترا انديشيدم
آن دم كه شگوفه ها خنديداند
لبخند هايت را به ياد آوردم
گاهي كه انوار آفتاب از پنجره اتاقم بر بسترم تابيدن گرفت
كمان بردم كه دستان گرمت جبينم را نوازش ميكند
آنگاه كه مهتاب در كنار دختران شب بر بام فلك جلوه گر شد
خيال روي تو مرا تا كهكشانها برد
در آن كائنات سرد ترا ديدم كه چون الماس در تاريكي بر من لبخند ميزني
آنهمه حوريان فلك را بدنيا فراموشي ميسپاري
و مرا با خود دورتر از دنيا و آن كهكشان ميبري
چي خوابي! كاش آنرا بيداري در پي نبود
تو تمام زندگي مرا حاكم هستي
ديگر هرچي در من است تو مالكي
ترا در همه جا با خود دارم
در تنهائي
در ميان قيل و قال
در اندو و در شادي
ترا با خوبيهايت
ترا با بديهايت
ترا با تلخيها و شيريني هايت
ترا...با همه درد و غمهايت از خدا ميخواهم
آري ترا
22.03.2007
ادامه مطلب
ادامه مطلب
طبعيت مرا انسان
دنيا مرا زن
و مذهب مرا فرمانبردار خواند.
خداوند مرا آفريد
تا دنيای ناتكمیلش را
كامل گردانم
و مرد را همراه باشم .
صاحب تقدیر مرا
گاهي دختر
و گاه مادر
خواهر و همسر
در هر قالب مرا آزمود
در هر رنگ مرا ناتوان خوانند
خواستم درب ستم را بشکنم
دستم را شکستند
چرا من از گوری به گوری فرستاده میشوم؟
آری من زن ذرهء
که در گردباد خود خواهی مردان فنا گردیدم
مرا کم مخوانید
من خدای دوم این کائناتم
تو ای مرد زادهء من!
تو در دامانم پرورش یافتی
تو شیرهء بدنم را مکیدی
تو بار اول مرا صدا زدی
آری مادر
گاهی پای گهواره ات بیدار ماندم
گاهی ترا قدم گذاردن آموختم
بعد همین تو
مرا چون موری زبون زیر باران شلاق داغان کردی
همین تو!
مرا شکار هوسهای ناپاکت کردی.
من ترا بار ها زندگی بخشیدم
تو مرا ذلت و خواری
ترا با خودت آشنا کردم
در بدل، تو هویت مرا پامال کردی
باری قبول قبول قبول گفته در پناهء تو آمدم
چون گنجشک معصوم در پناهء بته
چون قطرهء در امواج تو شامل گشتم
بی هراس از تلاطم امواجت
با لفظی طلاق طلاق طلاق،
تو مرا در دست طوفان زندگی پرت کردی
هنوز هم نمیدانم
چی است مهفوم وجودم؟!
من کی هستم؟!
غلام؟
عروسک؟
یا مولودی تو؟!
ولی من
یک زنم
گم در ویرانه های زندگی
آری من زنم!
| Design By : Mihantheme |

